شعر در وبلاگ
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
صحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
شعری از کتاب نفمه های برزخی اثر غلامی سرای
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها | که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها | |
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید | ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها | |
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم | جرس فریاد میدارد که بربندید محملها | |
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها | |
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل | کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها | |
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر | نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها |
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش | بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش | |
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال | مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش | |
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار | کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش | |
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست | راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش | |
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام | هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش | |
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید | این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش | |
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند | دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش |
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بيابان تو دادهای ما را
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکر خا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايی نيست سهی قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينی و باده پيمايی به ياد دار محبان باد پيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبوَد که سِرّ عشق گوید باز ورای حدّ طقریرست شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصزی که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلّت نیست ز مهر او چه می پرسی در همَت چه می بندی
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه ی همَت که بر نا اَهل افکندی
درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می بالند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن ببستان چون غنچه با دل تنگ وانجا به نیکنامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
یا ربّ بیادش آور درویش پروریدن
چه جانكاه است اين موعود! وكاش اي كاش مي دانستم اينسان بود نگارينا ! پشيماني ندارد سود پس آنگه آن طفيل مرگ سفود آهنين را بر وجود من فرود آورد ادامه در ادامه مطلب