شعری از کتاب نفمه های برزخی اثر غلامی سرای
چه جانكاه است اين موعود!
وكاش اي كاش مي دانستم اينسان بود
نگارينا ! پشيماني ندارد سود
پس آنگه آن طفيل مرگ
سفود آهنين را بر وجود من فرود آورد
تا از نوك پاهايم كشد برميخ روحم را
مدارا وترحـّـم نه، چنان اين لحظه سنگين بود
كه گويي كوه ها بر سينه گاهم خرد مي گشتند
دمي كه قبض كرد اوتا به زانويم
نگاهم كرد ديد از نسل وخويشانم ،رهاگشتن نمي دانم
اشاره كرد برياران واعوانش
به يك برهم زدن آن پلك وحشي را
چنان با تازيانه ،با گران شلّا ق هاي شعله ور آنها
به جسمم ضربه هاراتلخ آوردندگويي كه هزاران تيغ درجانم فروكردند
سپس با شد تي آنسان،كه سيخي پر زِخاروشعبه را دريك نمد پيچند
سپس آن را بچرخانند
تمام شعبه هاي جان زارم را،زِرَگ هاي تمام بند بندم پس جدا كردند
چنان آن جذبه هاي روح سنگين بود
گويي از گلوي آسمان برخاك افتادم
كشيد آنگه به شدت تارسيد آن روح بر سينه
وآنگه وايِ من با جذبه اي سنگين وبنيان كن
كه گر بركوه هاي آن جذبه مي افتاد،تمامي خرد مي گشتند
ز زير بيني ام بيرون كشيد آن روح سر كش را
دريغ از مهلتي تا چشمهايم را فروبندم
در اين دم شيون از اهل وعيال وخانه ام برخواست
تمام خانه يكسر آذرستان شد
پس آن ميراث دار مرگ با قهر وغضب باري
ندا درداد:اي مردم زِچه اينگونه نالا نيد
قسم بر ذات آن يكتاي قدرتمندمن ظلمي براو اكنون نياوردم
مطيع امر اويم برشما ها ،صبر دائم باد0
وگرنه بس گنه كاريد
بسي برگشت ها دارم به سوي كلبه هاي بس دل آراتان
بسي برگشت هادارم براي پاره پاره كردن آن نورچشمان چوگل هاتان
بسي بر گشت ها دارم كه چون صيـّاد،جان هاي شمارادركمندخودبراندازم
برايم منتظر مانيد
مي آيم ليك بي حرفي ،بدون آنكه كوبم در
به مثل يك عقابي مي نشينم روي سرهاتان
به وقت خواب وبيداري
به گاه عشرت ولذّت
به وقت صلح يا پيكار
شكارانم همه فربه شويد از بهر دندانم