شعر حافظ 3
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبوَد که سِرّ عشق گوید باز ورای حدّ طقریرست شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصزی که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلّت نیست ز مهر او چه می پرسی در همَت چه می بندی
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه ی همَت که بر نا اَهل افکندی
درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می بالند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی