دوباره فریادخراش آلودوتوفنده ی ابلیس بلند شد:چه کسی بود گریست؟وپشت سرآن دودو تاریکی همه ی آن دره را فراگرفت .یکی از شیاطین درحین پروازبا بالش ضربتی به یکی کوبید که او را از آن بلندی برقعر دره افکند.واوبا دست و پایی شکسته خود را به پاهای ابلیس انداخت وپوزش خواست .ابلیس نیز باشاهپرتیره اش ضربتی براو نواخت که او را به گوشه ای پرتاب نمود.

دوباره ابلیس فریادزد:ای ناسپاسان ! من برای شما همه چیزآماده کرده ام ،شما فراتر از ذهن های بشری صاحب جاه و جبروتی عظیم شده اید و عمری بیش از یک بشر عادی به شما بخشیده ام .من بدن های مردگان را می شکافم و اعضایشان را برایتان پیوند می زنم تا عضوهای ازکارافتادیتان دوباره جان بگیرند و شما ازمرگ برهید به شرطی که فقط برمن سجده کنیدوروح شیطان کبیر را خرسند سازید.به شما گفته بودم که نباید احساسات انسانی را درخود زنده کنید.گریستن کارانسانهای بیچاره است واین تنها چیزی است که من از آن بیزارم.

خیل جمعیت یک صدا فریادشان بلندشد:ای پادشاه پوزش ما را بپذیر!ما همچنان وفادارشماییم.

تبسمی برگونه های آتشین ابلیس نشست.قهقهه ای مستانه سردادکه تمام آن دره ی هولناک را به رقص واداشت .سبزه های زیرپاهای جمعیت نیزمی رقصیدند.من و لوسی درحیرت فرو رفته و فقط می نگریستیم.شیپوری تیره بردستان شیطانی قرار گرفت و خروشش همه را متوجه خود کرد و درپی آن فریادی ازگلویی چنین برخاست: ای مردان و زنان!اینک که ابلیس سوم راخرسند کردید برایتان مژده ای دارم .جماعت به خوشحالی فریاد کشیدند وبرابلیس درود فرستادند.شیطان فریادزد:اما خبرم این است که عمرهای شما افزون خواهدشد و از این به بعد از زنان و مردان سایرشهرهابرایتان اسیرخواهیم آورد تا بعدازاین که ازآنان کامیاب شدید اعضای تنشان را برای پیونداستفاده کنید چون تعداد انسان هایی که منجمدشده بودند رو به کاستی است و نمی تواند پیوندهای شما را کفاف دهدوسن بسیاری ازشما نیزبیشتر شده ونیاز فراوانی به پیوند دارید.

دراین هنگام مسن ترین آن جماعت که غیر ازفک و دست چپش تمام اعضایش از پیوند بودازمیان جماعت برخاست وگفت:زنده بادخدای ما ابلیس !مازندگی خود رامدیون اوییم.ما تا زمانی که این بادبه تندی درحال وزیدن است و این آسمان درتسخیرماست وفاداری خود را فراموش نخواهیم کرد.حتی عقابان تیزپرنیزنمی تواننددرهنگام اوج به پروازمان برسند.اینک ای جماعت براو سجده کنید چون در این سال دوهزار و صد اوپادشاه ماست.

شیطان:اما ابلیس نیز به پاس این خدمات از شما خواسته هایی دارد.او می خواهد این شیرینی حیات را درکام همه جهان بریزدوبرای این کار نیازمندافرادی چون شماست.او ازآن روزی مرلین ها را دردامنش پروردانتظارچنین روزی را داشت پس همه باید به رستاخیزی بزرگ آماده شوید تا بشریت این قرن را درپای شیطان کبیر به زانو وسجده وادارید.

همه جماعت بلندشده، حتی کودکان درآغوش مادران فریادمی کشیدندوخود را برای این رستاخیزآماده نشان می دادند.

اینک آن همایش پایان یافته بود و شیاطین با جام هایی مرصع همه را سیراب می کردند.جامهایی که هرکه می آشامید سرمست برزمین می افتاد.من ولوسی هم گرفتیم اما با شک وحیرت چنین نشان دادیم که آشامیدیم.درمستی مخوف آنان پس از ترک شیاطین بلندشده یک یک آنان را که درطبقه بالا بودندپاییدیم.نمی توانستیم به آنان نزدیک ترشویم چون قامت و قیافه هایی هراس آورداشتند ازبس اعضایشان پیوندخورده بود که بدنشان چون پارچه های وصله داربدریخت و بد ترکیب شده بود.چشم هایی پیوند خورده و نامتناسب ، گوش هایی درهم وناهماهنگ ،دست هایی کوچک و بزرگ وناموزون، این ها انسان هایی بودند که می دیدیم وعمرشان افزون تر از صدوپنجاه یا بیشتر بود.به یکی نگاه کردم وناگهان دردتمام وجودم را فراگرفت لوسی گفت :چه شده ؟مگر او کیست؟گفتم: لوسی نگاه کن این چشم های مادرم است که برگونه های کریه این مرد می درخشند. لوسی گفت:درست است که پیوندی بودنشان آشکار است اما ازکجا شناختی؟گفتم:من آن چشم هایی را که یک عمربه پایم گریسته اند را اگر نتوانم بشناسم که انسان نیستم و درثانی درهنگام کودکی با همین انگشتهایم مدادی راپرتاب نمودم که اثر برخورد آن هنوز دراین چشمهاست واین رنگ آبی درچپشمهای تنها زن آن روستایی بود که من درآن می زیستم.ولی ببین چگونه این مرد آن ها را صاحب شده .نمی دانم ازکجا آنها رایافته است.این مرواریدهای لغزان روزگاری تمام عمرم بودند.لوسی سریع دستم را گرفت وگفت: تونباید احساساتی شوی دیدی که یک لحظه گریستنم چه فاجعه ای به بارآورد.ما باید خود را از این معرکه نجات دهیم.تازمانی که اینان مستندباید فرصت راغنیمت بدانیم وحداقل راهی برای پیوستن به این جمع پیدا کنیم.گفتم راست می گویی .من باید آن همسایه مان را بیابم او می تواندبه ما کمک کند.یکی دیگر از آن جمع که زن بود برخاست و تلوتلوخوران پیش ما آمد وگفت :آهای تخت روانم را بیاورید.نمی دانستم چه کنم که تخت روانش ناگهان از وسعت آسمان فرود آمده واو سوارش شد.باحیرت دیدیم که یک پایش کلا پیوند خورده از یک مرد بوده و بسیار بدترکیب شده ووقتی به ما تبسمی زد گونه ی راستش به نحو وحشتناکی جمع شد و آن نیم رخ رابسیارچندش آورکرد زیراگونه ی راستش مال یک پیرمرد بود.دیگر دیوانه می شدیم :خدایا این چگونه ممکن است؟چرا باآن همه زیبایی اولین این زشتی ها آمیخته اند؟اما جوابش ساده بود.

همسایه مان را یافتیم و دست وبازویش را گرفته ازآن جمع بیرون کشیدیم.وای چقدرعجیب وغریب !این دست لاغرو کوچک چگونه براین بدن چسبیده ؟وچگونه قلب این پیرمرد پس از صدو پنجاه سال همچنان می تپد.وقت نبود با اراده ای ازعمق وجود تخت روانمان ظاهرشد و اوکه چنان هوشمندساخته شده با ارتعاشات ذهنمان خود را به ما می رساند اینک زیرپایمان بود.هرسه سوارشدیم و آن تخت این بارازراهروهانرفت بلکه از سقف آسمان پنجره ی حلزونی آن دره ی هولناک وبزرگ بازشد وما خارج شدیم.نمی دانستیم چگونه برآن دره که بسیار وسیع بود این سقف شیشه ای که گرداب وار باز و بسته می شد قراریافته بود .اما اوج گرفتنمان درآن ارتفاع بسیار رویایی بود گویی درقعر گرداب یا گردبادی فرورفته بودیم با این تفاوت که کاملا درآرامش وحلاوت بودیم.ازآن سقف بیرون آمدیم و با اراده ی ما آن تخت روان به بالاترین طبقه رفت و کنار آن درخت بزرگ بزرگ که طبقات شهر زیرش بودند رسیدیم آرام هرسه پیاده شده ،برآن سطح شیشه ای نرم که زیرپایمان بود گام نهادیم وقتی زمین را نگریستم بسیار وحشتزده شدم گویی درقعرآسمان ایستاده ایم و اگر این سطح نرم وشیشه ای زیرین نبود واگر این جاذبه به نحومرموزی کنترل نشده بود سقوط مرگبارمارادرهم می بلعید.خیلی به مغزم فشارآوردم و نام همسایه به یادم آمد آری او« اوریش »بود.کم کم به حال عادی اش برمی گشت.چشمان خمارش را زیبایی آسمانی ونوازش نسیم درهم می شکست .وقتی ما را دید باحیرت و هراس بلند شد و گفت:من کجا هستم ؟شما کیستید؟