جلال الدین، محمد - فرزند سلطان المعما - یکی از نوادر تاریخ ادبیات ایران و از اندیشمندان بزرگ جهان است که با لقب هایی چون «مولانا» و «مولوی» و «ملّای روم» و «خداوندگار» از او یاد شده است. جلال الدین،به سال 604 هجری، در شهر بلخ، چشم به جهان گشود. پدرش سلطان العلماء محمّد معروف به «بهاء ولد» بود و از سوی مادر، ریشه در دودمان خوارزمشاهی داشت. مولوی پنج، شش ساله بود، که میان پدر پر نفوذش با محمّد خوارزمشاه نقار1 افتاد و ترک دیار گفت و راهی دیار روم(= ترکیه ی کنونی) شد. و در این کوچ بود که  در نیشابور، سلطان العلماء با فرید الدین عطّار دیدار کرد، و عطّار، «اسرارنامه» خویش را به او داد و جلال الدین، آنان را پیوسته با خود می داشت.

سلطان العلماء و خانواده اش به مکّه رفتند و طیّ سفری طولانی، سرانجام به ملطیه (در روم) رسیدند. در آن روزگاران، «قونیّه»، پایتخت سلجوقیان بود و گروهی از دانشمندان و مشایخ صوفیّه در آن مقیم بودند و جلال الدین که مراحلی از تصوف 2 را پیموده بود، به ارشاد پرداخت و پس از مرگ پدر، بر مسند وعظ او نشست.

            پیش از این، در احوال سنایی وناصرخسرو و عطار دیده ایم که به انگیزه ی شنیدن سخنی، یا دیدن رؤیایی، چه سان دگرگون شده اند و در سال 642، رویارویی مولوی، با شمس تبریزی، انقلابی در احوال او پدید آورد. انقلابی گه ریشه های آن، تا همین روزگار ما، بر روانکاوان پنهان مانده است و«هر یک سختی از سر سودا» گفته اند و «زان روی که هست، کس نمی یارد گفت». و در این رویارویی بود که شمس تبریزی تصرّفی شگرف در احوال مولوی کرد، که به گفته ی خود مولوی:«بی سر و دستار شد». و از آن پس، مولانا به مقامات دنیوی، پشت پا زد وفارغ و رها در در صحبت شمس بود، و هم از آن پس بود، که اندیشه های انسانی مولوی فوران کرد، و بزرگ ترین تفکرات را به عالم اندیشه عرضه داشت،اندیشه هایی بالا و والا، که قرن ها گره از دشواری های روحی و روانی آدمیان گشوده است و در قلب جهان مادّی امروز و نقطه ی ثقل تمرّن دیار غرب، هم اینک مولوی، بزرگ ترین مداواگر دردمندی های روحی مردم است. و این رویارویی بوده است، که دریچه هایی از عالم غیب بر دل و جان مولانا گشوده است و طیّ هفتادوپنج هزار بیت شعر در دو کتاب «مثنوی»و«دیوان شمس» آدمان را به رموز انسانی آگاه کرده است.

گفته اند که شمس تبریزی، در یک ستیز تعصب آمیز که از سوی مریدان مولانا روی داده است، کشته شده، واز آن پس، مولانا، چندی «صلاح الدّین فریدون» قونیوری را به خلیفگی خویش برگزیده است و یک چند «حیام الدّین چلوی» را ومولانا،«مثنوی» را خویش را به درخواست این «حسام الدّین» سرود.

شعر مولوی، سراسر، زمزمه ی جان اوست، چه در مثنوی وچه در غزلیات دیوان شمس، توجّهی به عالم لفظ ندارد و همه ی هستی او، به این معنی است. گاه، در مصرعی، مضمونی می گوید و در مصراع دیگر،فاصله ی سخن را با تکرار یک لفظ پر می کند. در مثنوی، گاه در یک مصراع، حرفی و واژه ای کم و زیاد می شود. و شاعر، پروایی بدان ندارد. واژه ها ی شعر او، گزیده شده نیستند، بلکه آنچه را که در عالم تصور خویش دیده است به زبان آورده. گاه، در یک غزل، واژه های سیب و شفتالو به زبان می – آورد، و گاه، یک واژه، چندین بار تکرار می شود، و او، از بابت آن، اندوهی ندارد. زیرا، عالمِ مولوی، در پس این واژه هاست و او، از تصورات خویش، پرده ای نگارین3 پدید می آورد. در دیوان شمس غرلی هست با مطلع:

من  بیخود  و  تو  بیخود ،  ما  را  که  بَرَد  خانه؟            من ،  چند  تو  را  گفتم :  کم  خور  دو  سو  پیمانه ! ...4

که سراسر این غرل، همه، پدیده های شگفت انگیزی است که شاعر، در عالم جان دیده است و از این دست شعر در دیوان غزلیّات او، بسیارست.

غزل، یک قالب عاشقانه ی شعر فارسی است و از دیرباز، شاعران، گریه ها و خنده های خویش را در این قالب نموده اند. تا روزگار مولوی، کا ربر این روال بود، امّا، مولانا، خویش را به یک کارگاه نگارگری تبدیل کرد و غزل مولوی، پرده ی نگارینی است از تفکرات او، واین زمینه، بعد ها در غزل حافظ به کمال رسید.

امّا، این، تنها «غرل» نبود که در شعر مولوی به کمالی رسید. بلکه، او، مثنوی را نیز به عرصه ای پر شور تبدیل کرد. بی تردید، مثنوی، شعر ترین قالب شعر فارسی است. گونه های دیگر شعر، به سبب قید و بند های بسیاری که دارند، همواره از هدف خویش که بیان اندیشه و تبلیغ عقیده و دعوتگری و صحنه پردازی و بیان تفکّر و تخیّل است بازمانده اند.

امّا، مثنوی، از آن روی که از گونه های دیگر شعر فارسی، به نثر نزدیک تر است، همواره پرشور جلوه کرده است و در طول تاریخ شعر فارسی، آثاری چون شاهنامه ی فردوسی و حدیقه ی سنایی و پنج گنج نظامی و منطق الطیر عطار و مثنوی مولوی و مثنوی های پرشور شهریار، ناب ترین اندیشه ها را بیان داشته و زیباترین پرده ها را تصویر کرده اند، امّا، مثنوی مولوی،«مثنوی»

شناخته شده است.

مولوی، «مثنوی» خویش را به خواهش حسام الدّین چلپی سروده و در آن، حقایق عرفانی را به نظم کشیده، امّا، همه نظم نبود، که شعر ناب بود و گرچه پیش از او، سنایی و عطار در این راه رفته بودند، امّا، شاهکار او، سرآمد مثنوی های عارفانه شد کتابی که 26000 بیت شعر دارد و در «بحر رمل مسدّس» در شش دفتر سروده است.

امّا، دومین اثر شاعرانه ی مولوی، دیوان غزلیات اوست که به «دیوان شمس» تبریزی شهرت یافته است.زیرا، مولانا «شمس تبریزی» را به عنوان تخلّص خود بر گزیده است، گرچه گه گاه «خاموش» یا «خموش» نیز تخلّص می کند. دیوان شمس، محتوی پنجاه هزار بیت شعر است که در آنها عواطف انسانی و اندیشه های بلند موج می زند.

جز این دو کتابِ منظوم، مولوی کتابی منثور به نام «فیه مافیه» دارد، که حاوی خلاصه ای از مجالس اوست که خطاب به «معین الدّین پروانه» - از بزرگان روزگار مولوی، که با او رابطه ای نزدیک داشته است و به دستور اباقای مغول کشته شده - ایراد شده است.

طیّ هفت سده ی پس از مولوی، آثار او، همواره مورد توجّه بسیار بوده است و ادیبان و دانشمندان، برای درک بیشتر مردم، بر مثنوی او شرح های بسیار نوشته اند و پسندیده ترین شرح آن، «شرح مثنوی شریف» اثر – روانشاد – استاد بدیع الزّمان فروزانفر است.

                                                                                                                بدیع الزمان فروزانفر

همچنین از آثار مولوی، چاپ های بسیاری عرضه شده است، امّا مشهور ترین چاپ مثنوی، چاپ نیکلسون انگلیسی است و برگزیده ترین چاپ از دیوان شمس، ثمره ی کوشش مرحومان  بدیع الزّمان فروزانفر و امیرحسین یزدگردی است، که از سوی دانشگاه تهران انتشار یافته است. مولوی در پنجم جمادی الاخر سال 672 در گذشته است و اینک، نمونه ای از اشعار او:

    من  بیخود  و  تو  بیخود،  ما  را  که  بَرَد  خانه؟                   من  چند  تو  را  گفتم  کم  خور  دو  سه  پیمانه

    در   شهر ،   یکی   کس   را  هشیار  نمی   بینم                    هر   یک   بَتَر از   دیگر ،   شوریده  و  دیوانه

    جانا !  به   خرابات !  آ  !   تا   لذّت   جان  بینی                     جان  را چه  خوشی  باشد   بی  صحبت  جانانه

    هر  گوشه   یکی  مستی ،  دستی  زده  بر  دستی                   وان   ساقی   هر   هستی ،   با ساغر شاهانه

    تو   وقف  خراباتی ،   دخلت  می  و  خرجت  می                   زین  وقف  به   هشیاران   مسپا ر  یکی  دانه!

    ای  لولی  بر  بط  زن !  تو  مست  تری  یا  من؟                   ای  پیش تو چون مستی  ، افسون  من  افسانه

    از   خانه   برون  رفتم ،   مستیم   به  پیش   آمد                   در هر نظرش  مُضمَر   صد   گلشن  و  کاشانه

    چون  کشتی  بی  لنگر،  کَژ  می شد و مَژ می شد                   وز  حسرت  او مرده   ،   صد   عاقل   فرزانه

    گفتم :  ز کجایی تو ؟ تَسخَر زد و گفت : ای جان!                    نیمیم   ز    ترکستان   ،   نیمیم    ز    فرغانه

    نیمیم   ز  آب  و  گل  ،   نیمیم   ز   جان   و  دل                     نیمیم    لب    دریا   ،    نیمی    همه    دُردانه

    گفتم   که  رفیقی  کن !  با  من  که  مَنَت  خویشم                    گفتا که  :  بِنشناسم   من   خویش   ز   بیگانه

    من  ،  بی  دل  و  دستارم ،  در  خانه  ی  خمّارم                    یک  سینه سخن دارم ، زان شرح  دهم  یا نه؟

    در    حلقه ی    لنگانی    ،    می  باید    لنگیدن                    این   پند   ننوشیدی     از    خواجه ی   عَلیانه

    سر  مستِ  چنان  خوبی،  کی  کم  بُوَد از چوبی؟                    بر  خواست  فغان   آخر ،  از    اُستُنِ    حنّانه

    شمس الحق  تبریزی !   از  خلق   چه  پرهیزی؟                   اکنون   که   در  افکندی ،   صد   فتنه ی  فتّانه

و نیز:

  حیلت  رها   کن  عاشقا! دیوانه  شو! دیوانه  شو!              واندر  دل  آتش   درآ!  پروانه    شو ! پروانه   شو!

  هم   خویش را بیگانه  کن! هم خانه را ویرانه کن!             وا نگه بیا ! باعاشقان همخوانه شو! همخوانه شو!

  رَو!سینه را جون سینه ها، هفت آب شو از کینه ها            وانگه  شراب  عشق  را   پیمانه شو !  پیمانه  شو!

  باید  که  جمله جان  شوی ، تا   لایق  جانان  شوی          گر سوی مستان می روی، مستانه  شو! مستانه  شو!

  آن   گوشوار  شاهدان ،  همصحبتِ   عارض  شده            آن  گوش  و عارض بایدت، دردانه  شو! دردانه شو!

  چون  جان  تو شد  در هوا  ز افسانه ی شیرین ما            فانی  شو  و  چون  عاشقان افسانه شو! افسانه شو!

  تو   لیلة  القبری ،  برو !  تا  لیلة  القدری  شوی             چون،  قدر  مَر ارواح  را  کاشانه  شو! کاشانه  شو!

  اندیشه ات  جایی  رَوَد ، وانگه   ترا   آنجا   کشد              ز اندیشه  بگدر! چون  قضا، پیشانه شو! پیشانه شو!

  قفلی بُوَد میل  و  هوا ،  بنهاده   بر  دل  های  ما               مفتاح  شو !  مفتاح   را   دندانه  شو !  دندانه   شو!

  بنواخت  نور   مصطفی    آن   اُستُنِ   حنّانه   را               کم تر  ز  چوبی   نیستی  ،  حَنّانه  شو !  حَنّانه  شو!

  گوید سلیمان  مَر  تُرا :  بشنو   لِسانُ   الطیر  را              دامیّ  و مرغ از تو رَمَد، رو! لانه شو! رو! لانه شو!

  گر چهره بنماید  صنم ،  پر  شو  از او چون آینه                ور زلف بگشاید صنم، رو! شانه شو! رو! شانه شو!

  تا کی دو شاخه چون رُخی؟! تا چو بَیدق کم تکی؟!             تا کی چو  فرزنی کژ روی؟! فرزانه شو! فرزانه شو!

  شکرانه  دادی  عشق  را از  تحفه ها  و مال  ها              هِل  مال  را! خود را بده! شکرانه شو! شکرانه شو!

  یک مدتی ارکان  بُدی ،  یک  مدتی  حیوان شدی               یک  مدّتی  چو ن جان شدی، جانانه شو! جانانه شو!

  ای ناطقه بر بام و در ! تا کی روی؟! در خانه پَر                نطق  زبان  را  ترک  کن! بی چانه  شو! بیچانه شو!

 

1 نقار- مص.[عربی] (ن ِ) گفتگو و ستیزه کردن||نزاع و جدال، کینه و دشمنی

2 تصوف- مص.[عربی](ت َ ص َ و ُّ) پشمینه پوش شدن، صوفی شدن. پشمینه پوشی، درویشی. ونام طریقه ومسلک صوفیه که پیروان آن به احتراز از خواهشهای نفسانی واعتراض از ما بسوی الله دلالت میشوند.

3 نگارین-ص.ن.(ن ِ) رنگین، هر چیز رنگ آمیزی شده، آرایش شده، نقشدار|| و نیز بمعنی معشوق و محبوب خوبرو.

4 و در برخی از نسخ دیوان شمس، این مطلع، چنین آمده است:

من  مست  و  تو  دیوانه ،  ما  را  که  بَرَد  خانه؟                    صد  بار  تو  را  گفتم :  کم  خور  دو  سه  پیمانه