برروی تخت روان جای گرفتیم .شیشه های دیواره های تخت با صدایی موزون دوباره بسته شد و من با فشردن علائم به لوسی گفتم بگذار این طبقه را دور بزنیم بعد برویم پایین.لوسی گفت:ولی من نگرانم اما با این همه کنجکاوی  نیزدرونم را می آزارد.بافرمان من آن تخت روان با آرامش خاص به حرکت درآمددر این هنگام توده ابری جلوی خورشید را گرفت تمام آن طبقات شیشه ای رنگشان تغییر یافته و رگه هایی از نوردر لایه هایشان روشن گشت .ریشه های نامرئی درختان اینک با رگه هایی بنفش و آبی در لایه های مسطح شیشه ای دیده می شدند.توده ابر که کنار رفت دوباره همه به حالت عادی برگشتند.بعد از چرخشی کوتاه در فضای دومین شهرخواستم از محیط شهر خارج شوم که دیدم لایه ای ضخیم و نامرعی مانع شد و هرچه تخت روان را به پیش راندم نتوانست از آن لایه بگذرد.فهمیدیم هرچه هست این شهرمحیطی منحصر به فرد دارد وهیچ کس نمی تواند بدون هماهنگی خارج یا وارد شود.این لایه ی ضخیم نامرعی چه بود؟برای همین است که اطراف شهر همه چیز طبیعی است و هیچ چیزی در آسمان نیست.گویی ما در زندانی بی نهایت زیبا و اسرارآمیزگرفتارشده ایم.لوسی گفت:سریع تر به طبقه اول برویم شاید از این بی خبری نجات یافتیم من که دارم دیوانه می شوم.به آن قسمت خالی برگشتیم و تخت روان را به طورعمودی و آرام به سطح زمین هدایت کردم و آن تخت آرام آرام به زمین چسبید.احساس سبکی می کردیم که از این سفر اسرارآمیز رهاشدیم.باپیاده شدن ما تخت روان به بالااوج می گرفت که با اشاره دستم دوباره پایین آمد فهمیدم او دیگر برنامه ریزی اش کاملا با صدا و مغزمن و لوسی گره خورده و می توانم در موقع نیاز به راحتی به او دسترسی پیدا کنم.شهر معماری عجیبی داشت درتمام عمرم چنین سکوتی را تجربه نکرده بودم.خانه ها ازشیشه هایی زیبا ساخته شده بودندو در داخل آنها تخت ها و صندلی ها به نحو معجزه آسایی چیده شده بودند و تمام تابلوهای مرموزوچیزهای عتیقه در زاویه هایی عالی معلق ایستاده بودند.وقتی به نزدیک خانه ای می رفتیم که داخلش رابنگریم دیواره های شیشه ای رنگشان بنفش تیره شده ومانع دیدنمان می شدند.بازحیرت زده مشغول تماشا بودیم که لوسی گفت:باید سردربیاوریم که اینجا چه اتفاقی افتاده وصاحبان این خانه های عجیب چه کسانی هستند.

چقدرخانه ها فاصله هایی بی نظیر ازهم داشتندکه گویی در چینش دهها خانه، اسراری خاص نهفته بود.به راه افتادیم کم کم ردپاهایی درخشان آشکار می شدندواین ردپاها رفته رفته پررنگ ترمی گشتند.خیلی شبیه ردپای انسان بودندواین مایه ی قوت قلبمان بود.برای رسیدن به آنها بیتاب تر می شدیم و بعد از مدتی خود را در پیش پله هایی یافتیم که به زیرزمین می رفتند.پله ها بسیار زیبا وآراسته بودند.این پله های شیشه ای هوس ما رابه جلو بیشتر می کردند.دیگر ازاین همه بی خبری خسته شده بودیم بدون این که از خطری بهراسیم پای در آن پله ها گذاشتیم .پله های بعدی رنگ هایی زیباتربه خودگرفته ،گویی ما رابه جلو راهنمایی می کردند.بیست یا سی پله را فرود آمدیم و یکباره به دربسیار بزرگی رسیدیم که برایمان گشوده شد.باداسرارآمیزی اطرافمان پیچید و مارا دربهت فرو بردودیگر به اختیارخودمان نبود بلکه باپیچش آن باد اسرار آمیز پیش می رفتیم.ناگهان خود را درجلوی دره ای بسیار بزرگ یافتیم دره ای مخوف ومدور که همچون تالارهای نمایش یونانیان بود .دره مانند ورزشگاهی بود که ازبالا تا قعرش را موج جمعیت پرکرده بودند ورفته رفته درقعرآن دره تخت گاهی بزرگ پیدامی شد.ازاین که ناگهان به این همه جمعیت رسیده بودیم حیرت زده ماندیم.وای چه جمعیتی!این جا چه برنامه ایست و چرا ازاین همه جمعیت صدایی برنمی خیزد.همه چون مجسمه هایی متحرک فقط نگاه می کردندوذره ای تکان مضاعف نداشتندبچه ها نیزدر این جمعیت مسحور،ساکت بودند.نگاهمان راکه چرخاندیم تازه دریافتیم که چه خبراست. خدایا این ها کیستند؟صدها موجودی وحشتناک و سیاه با بالهایی خفاشی دربالای سرآنان پرواز می کردند و با چشمهای ازحدقه درآمده یشان همه را زیرنظر داشتند.بالهایی بزرگ ،سرهایی پرهراس ،پاهایی لاغر وچنگ هایی عقاب وارهمه وهمه آن موجودات را برایمان معنا می کردند.آری اشتباه نمی کردیم این شهر در سیطره ی شیاطین بود.پس این همه زیبایی چیست؟مگرنمی گویند شیاطین آفرینندگان پلیدی اند؟به آن موج جمعیت نگریستیم و آرام به طرفشان رفتیم و بدون این که کسی متوجه ما شود در قسمتی که کمی خالی بود نشستیم .چون لباس هایمان همرنگ وهم سان بود توجه کسی را جلب نکردیم.آن دره که ازدل طبیعت مدوّر و پله پله بودبه نحو اسرارآمیزی در مه ورنگها غوطه ور بود. به مردم نگریستیم درمیان همه ناگهان یکی به نظرم آشنا آمد.اِ آیا او خودش است .همسا یه مان؟آرماندو؟ او که آن زمان پنجاه ساله بودو اینک بایستی صدوپنجاه ساله باشد.چگونه این همه عمرکرده؟وقتی بیشتر نگاه کردم بسیاری را شناختم .لوسی هم چندین زن را نشانم دادکه در مغازه های آن زمان دیده بود.دیگر دیوانه می شدم .اینجا کجاست ؟چرا من این ها را می شناسم؟یک لحظه لوسی گفت:آنتونی نکند ما درروستای محل تولدمان هستیم؟گفتم :نه اینجاکه شهر است.لوسی گفت:ای بابا!خوب پس از صدسال بایستی به شهر تبدیل شود.گفتم آری .همان طور که یادم است ما در اطراف روستایمان منجمد شده بودیم حتما بعدا ما را به اینجا انتقال داده اند.دیگر همه چیز برایمان آشکارشد .توده های ابراز پیش آفتاب حقیقت کنار می رفتند و ما باید این حقیقت هولناک را می پذیرفتیم که اینجا همان روستای محل تولدمان بوده و این مردم همانانی هستند که روزگاری پیششان نفس می کشیدیم.اما چگونه برخی این همه عمر کرده اند تا آنجایی که یادم بودعمراکثرمردم بین هفتاد تا نودنوسان داشت .پس این صدوپنجاه سال چگونه این ها دوام یافته اند.دراین افکار غوطه وربودیم که شیپوری بزرگ در دست شیطانی به صدا در آمدو پشت آن فریادی گوشخراش و رعد آسا:ای اهالی اورایان! شما خوشبخت ترین افراد روی زمین هستید زیرا درپهنه ی هستی هیچ سرنوشتی رخشان تر ازتقدیر شما نیست .اینک ابلیس سوم یکی از بزرگ ترین جانشینان شیطان اعظم برای سخنرانی وارد می شود.به احترام اوبرخیزید و سجده کنید.صدای شیپور که قطع شد همه برخاستند و وقتی موج جمعیت را درطبقه هایی منظم می دیدم وحشت و هراس را در تاروپودم لمس می نمودم.به طبقه های زیرین که نزدیک تربه دایره ی میانی دره بود نگریستم ابلیس سوم وارد شد با لباسی از آتش .دود تیره ای که از او برمی خاست مانند افعیانی می شد که به نحو وحشتناکی دور سرش می پیچیدند و دهان می گشودند.گویی می خواستند تمام آفرینش را به کام بکشند.همه به سجده رفتند و من و لوسی نیزخود را درجمعیت گم کردیم اما هردو آن صحنه را می پاییدیم .شعله های بدن تنومند و آتشین ابلیس سوم زبانه می کشید و نفرت وبیزاری درتاروپودش جریان داشت.قهقهه ای هراس آلود آمیخته با طعنه ای مخوف ازخود بروز می داد صدای قهقهه درآن دره ی رازآلود می پیچید.ابلیس برتختگاه خود نشست و تمام سجده کنندگان برخاستند و همگی باتمام وجودفریاد زدند:درود بربزرگ کائنات. این صدایکجا ازآن موج جمعیت درآنجا می پیچید و تمام شیاطین پران احساس رضایت و شادی می کردند.بالهای قیراندود ابلیس سوم برفرازتخت گشوده شده و سایه ای سنگین داشتند.لوسی نگران بود قطره ی اشکی برگونه اش لغزید ناگهان تمام موج جمعیت به هراس افتادند و ولوله ای سهمگین درحلقه ی شیاطین افتادنزدیک بود همه متوجه ما شوندواین بسیار برایمان خطرناک بود فورالوسی فهمید و به سرعت گونه اش را پاک کرده وبه حال عادی برگشت.دوباره جمعیت آرام شد ولی یکباره ابلیس فریاد زد :چه کسی بود گریست؟این صداتمام اعضای آن جماعت آرام را به لرزه در آورد وهمه را درهراسی اندوه بارفرو برد.