داستان تخیلی مردیخی (ice man) نوشته غلامی سرای - فصل اول
بالای سرم بالباس های خاص و ماسک های ویژه درتلاش بودند. تلاطم عجیبی دربین دانشمندان بود درحالی که ضربان قلبم تندتر می شد و استرس تاروپودم را درمی نوردید احساس می کردم چشمهایم تار می شود و اشباح سفید وفریادهای: «دقت کن ،سریع تر»آخرین پرده ها ونواهایی بودند که ازپیش چشمان کم سو وپرده گوشم می گذشتند.
نمی دانم چرا سردم است .این سرمای گزنده چگونه مرا احاطه کرده ؟چرا پلک هایم توان بازشدن ندارند؟به هرصورت باید کاری بکنم.آرام رام چشمانم را گشودم خودم را درمحاصره ی سیم ها و انواع دستگاه های پیشرفته یافتم.این نوشته های عجیب و غریب چیستند.باید برخیزم.وای دارد پوست بازویم جدا می شود چرا این گونه ام ؟بخارسنگین و مشمئزکننده ای از بدنم برمی خاست فکر می کنم حاصل این دستگاه های لعنتی و سوز وسرمای مصنوعی باشد.به زحمت لب هایم را گشودم وهرچه خواستم فریادبزنم عضله های خشکیده وناتوان حنجره ام یاری نکردند.این چه دنیایی است؟این سکوت سنگین ازکجاست.کمی ناامید ودرمانده درآن حالت ماندم وپس مدتی زیاد دوباره چشمهایم راگشودم .خطوط سرخ رنگ دستگاه های بالای سرم را می دیم که ضربان کم توان قلبم را نشان می دادند.دستم را کمی بلندکردم پوست دستم کنده شده به دیواره ی جعبه ی بزرگی که درآن بودم چسبید.گوشت قرمزدستم را دیدم که به نحو مشمئزکننده ای بیرون ریخته بود اما جای این آه و ناله ها نبود.همین که دستم به سقف جعبه خورد درکه هوشمند بود به سرعت بازشدومن از نورساکت و بی روح درون جعبه رهاشده ،خود را در برابراشعه هایی درخشان می دیدم.گرمی خاص و لذتمندی آرام آرام در بدنم مثل مس گداخته جاری می شدواین زیباترین احساس من بود.تقریبا یک ساعت درهمان حال ماندم وکم کم شیره ی حیات را درجان خویش احساس می نمودم به زحمت توانستم سرم را بچرخانم .آه خدای من چه می دیدم.صدها تابوت شیشه ای که کنارتابوت من آرام ومخوف جای گرفته و درمیان آنها جسدهایی تکیده قرار داشتند.خدایا اینجا کجاست؟چنان آنجا مجهز به دستگاه های پیچیده بودند که درعمرم نظیرشان را ندیده بودم .
مهم تراین که هیچ بنی بشری درآنجا وجود نداشت تا سوالی بپرسم.تنها موجودی که نفس می کشید من بودم .دیدن این همه جسدهای لاغرووحشتناک وگاها مخدوش موبراندامم راست می کرد.خدایا من بین این ها چه می کنم؟کم کم با کمک نوروهوای بیرون و سرم ها و سیم هایی که برچندین جای بدنم وصل بودند حالم خوب ترمی شد اگرچه با هرتکانی یک جای بدنم آسیب می دید. آرام نیم تنه ام را که بلند می کردم دیدم تابوتی که درآن نشسته ام اتوماتیک وار مرا بلندمی کند خوشحال شدم واکنون نشسته گوشه وکنار را نظاره می کردم.روی همه ی تابوتهای شیشه ای دوتاریخ را حک شده دیدم به زحمت توانستم مال خودم را بخوانم .چه تاریخ عجیب و غریبی ! نوشته بودتاریخ انجماد20010تاریخ برخاستن 30010 به دیواره ی تابوتم نگاه کردم تقویمی دیجیتالی رامشاهده کردم با کمال تعجب دیدم نوشته :«دوهفته تا پایان انجماد».........آه من دوهفته زودتربه هوش آمده ام.
به زحمت خود را از تابوت شیشه ای بیرون آوردم .پاهایم توانی نداشتند چهاردست وپا خودم را به تابوتی که کنارم بود رساندم نگاهش کردم چهره ای که داخل این حجم شیشه ای خفته برایم آشنا آمدوقتی روی شیشه راخواندم دیدم نوشته« لوسی –تاریخ انجماد20010»هی به مغزم فشارآوردم .«اصلا اینجا کجاست؟او کیست؟»یکباره مثل برقی تمام صحنه ها درعرض چندین ثانیه از جلو چشمانم گذشتند.من آنتونی هستم واین لوسی همسرم است که هردو داوطلب انجماد شدیم واینک من به هوش آمده ام.»ساعت نه صبح بود و گویی به خیال این که دوهفته به زمان به هوش آمدنم باقی بود کسی سراغمان نیامده بود.باخود گفتم قطعا لوسی هم می تواند مثل من زود به هوش بیاید بایستی کمکش کنم.به زحمت وبا لمس کناره های تابوت بلندشده و درمحفظه راگشودم.بوی مشمئزکننده ای مراپس زداما چاره ای نبود.ده بیست دقیقه ای به صورتش زل زده بودم وقلبم به تندی می زد که ناگهان دوچشمان لوسی بازشدندودراثرنگاه تیز و یخ زده اش فریادکشیده برزمین افتادم.گلویم سوزشی غیرقابل تصور داشت تاجایی که دودستانم را برآن می فشردم تا از دردش کاسته شود.نگاهم را براطرافم چرخاندم از میان محفظه های شیشه ای چراغ حیات دیجیتالی برخی که برروی کحفظه بود خاموش بود .معلوم می شد که آنان دیگر بازنخواهند گشت ودرزمان انجمادومدتی بعد ازآن شانس به هوش آمدن را از دست داده اند.به چهره ی یکی نگاه کردم دیدم برخلاف آنهایی که چراغشان سبزبودچهره اش به شکل مخوفی وحشتناک شده بود گویی مومیایی هایی هستندکه عطش انتقام دارند.همین طور دراین سیرمحوشده بودم که دیدم محفظه ی شیشه ای لوسی تکان می خورد بلندشدم اما با یک صحنه ی وحشتناکی روبه روشدم.لوسی زودتربلندشده بود و نصف پوست صورتش ترک خورده وجلوه ی هولناک داشت.به سرعت اوراخواباندم و چون می دانستم پرده های گوشش توان شنیدن صدایی با فرکانس بلند را ندارندبه نرمی گفتم:«بخواب هنوز گرم نشده ای.» التماس سنگینی درنگاه لوسی موج می زد.تنها کاری که می توانستم انجام دهم آرام کردنش بودیک ساعت گذشت وکم کم شیره ی حیات در رگ های فسرده اش جاری شدند.اما چیزی که دلم را به درد می آورد نصف ترک خورده پوست صورتش بود.خدایا اگراین گونه بمانند چه خواهدشد؟خودم را گناهکار می دانستم .چرا زودتر اززمان اورا به هوش آوردم؟چگونه تاوان این اشتباه را خواهم پرداخت.خوشبختانه لباسهایمان خوب مانده بودندچون درهنگام انجمادهردو لباسی پلاستیکی وزیباو منحصرفرد داشتیم.هردوگویی درقعرمرگ عروسی گرفته بودیم.صدای ضعیفی ازقعرحنجره ی لوسی بیرون می آمد:«کمک» باوجودناتوانی ام نیم تنه اش را بلندکردم که محفظه نیز این کاررا برایم آسان ترکرد.کم کم مثل آفتاب پرست رنگ و رو به چهره ی هردومان برمی گشت و گرمی زندگی را دردست های هم احساس می نمودیم.
هیچ چیز برای اوارزشمندتر از بودنم کنارش نبود.بعد از نیم ساعت من توانستم سرپا بایستم وآرام آرام چند حرفی بین من و لوسی رد و بدل شد.مراقبش بودم تا هیچ چیزی را نفهمد چون اگر صورتش را می دید،شوک روانی اورا ازپادرمی آورد.
بعد از مدتی دستهایش را گرفته وهردو به زحمت به طرف درخروجی به راه افتادیم.زمین چیزدیگربود.گویی روی مانیتورغول پیکری راه می رفتیم.درهرقدم تمام اعضای بدنمان اسکن می شدندو علائم عجیب غریبی روشن می شد.همه چیز دارای بعدبود.گویی جاذبه تحت کنترل بود.زیرا تمام اجسام درسرجای خودبافاصله از زمین ایستاده و هیچ حرکتی نداشتند.حتی چراغ ها و لامپ های عجیب نیزبدون ارتباط باسقف بافاصله ی نیم متری درفضا معلق بودند.نورخیره کننده ای داشتندوالبته نورآفتاب نیزبه نحومحسوسی پیدابود.لوسی ازمن پرسید:«مگرمادردنیایی دیگریم؟»به نحوی که زیاد شوکه نشودگفتم:«نه ماکمی از زمانمان جلوتریم.» همان طور که پیش می رفتیم دربازشد وماوارد سالن باریک و طولانی تری شدیم که یک چیزی شبیه تخت اما ساده وزیبا معلق بین زمین وآسمان پیشمان ایستاد.نمی دانستیم چیست؟همین که قدم برروی آن گذاشتیم ازچهارطرفش دیواره هایی شیشه ای کاملامارابلعیدومانیتوری نوری درمقابل چشممان ظاهرشد.باوجود فراوانی دگمه ها علایم جلووعقب وراست وچپ را فهمیدیم.