قصه ی سیب
باحرکت آنها خورشید نیز به بستر خونین خود نزدیک می شود.روستا در سکوت گویایی فرورفته و همچون محتضری است که آخرین نفس هایش را می کشد.آرام آرام آن تابوت را برزمین می گذارند.گورکن باچهره ای درهم و خونسردی کامل کندن گور را تمام می کرد.-آخرین منزلگاهی که هرانسانی ناگزیرازآن است-قبرهمچون گرسنه ای دهان می گشود.نزدیکانش شیون سر می دادند وآفتاب فروتر می رفت.پیکر بی روح را سرازیر قبرکردند.هوارفته رفته تاریک وسرد می شد و گورکن بدون اعتنا به ناله های جانسوز اطرافیان روی قبر را می پوشاند.ناگهان پیری گیسوسفیدفوج جمعیت را شکافته،خود را برروی گور انداخت وهمه را درحالی که دربهت واندوه فروبرد وادار به کنارکشیدن وتماشا کرد.پیرزن همچنان ساکت وطوفانی بود.بادسردی زوزه ی گرگ های گرسنه ی کوهستان را به یاد می آورد. پیرزن همچنان که ساکت نشسته بودچادرش با حرکت بادکمی عقب رفته موهای سفیدش به هیجان و رقص درآمدند.جمعیت کم کم در سیاهی آتشین غروب محو شدندو آن قبر رابا صاحبش تنهاگذاشتند.چه لحظه های دردآوری که جزوحشت حفره و سنگینی سنگها مونسی ندارد.آیا هیچ می اندیشند که در این حفره ی هولناک چگونه هزاران سال خواهند خوابید.
پیرزن تنها ماندباحرارت گریبانش را شکافت و سینه اش رابرروی قبرگذاشت و فریادی جانکاه ازگلوی نحیفش برخاست.
«این منم حمید،محبوبه ی تو! برخیزوبنگر که آن زلفهای سیاهی که چشم ها را خیره می کرد چگونه سفید شده اند. برخیز و کشته ی وفایت را بنگر.تنها تونبودی که سوختی .»
هواکم کم تاریک تر می شدستاره ها همچون آمال بیچارگان در دورترین نقطه های آسمان برق می زدند.سگ نحیف و ولگردی ازدورایستاده،پیرزن را می پایید.پیرزن همچنان غرق در رازو نیازبا مزار عزیزش بود برای او حتی ارواح سرگردان و اشباح نیازمند گورستان نیزهراس آورنبودند.اشتهای انسانی که از همه چیزش بگذرد ترس را نیز می بلعد.
عجیب بود اهالی روستا هم اعتنایی به او نمی کردندزیرا به تنهایی ها و سکوتش عادت کرده بودندوهیچ کس جرات نمی کردبه دنیای این پیرزن واردشود.-بعضی جان ها آن چنان سوخته اند که هرکس نزدیک گردد وجودش اتش می گیرد- پیرزن به قبرنگریست وسپس با لحنی غمبار ادامه داد: «حمید،یادت است آن روزکنار درخت سیب در رودخانه لباس می شستم وتو درپشت درخت نگرانم بودی .من از شدت حیا وقتی چشمم به تو افتاد خود را گم کردم وکفشم راآب بردودرحالی که آب آن را ازمن دور می ساخت خود ر ا برآب زدی وگیوه ام ر ا درحالی که آب از سروگوشت می چکید و زانویت زخمی بود به من دادی و لنگان بانگاهی راز آلود ازمن دورشدی .
آن روزها من در اوج طراوت بودم و زنان روستاحکایت زیبایی ام رادهان به دهان نقل می کردندو همه در حسرت داشتن عروسی چون من بودند.ولی من از حرف های مادرت رایحه ی تورا احساس می کردم.یادت است روزی که به خواستگاری ام آمدید هردو زیر سایه ی درختی نشسته بودیم وتوزبان را چنین به شعر ترکردی و گفتی: «ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست » یادم است خدارا چنان شکرکردی که شاخه ها تحسینت نمودند.من کمی اندیشیدم وگفتم :«باوجودی که درس نخوانده ای چگونه شعر می گویی؟» گفتی :«این شعر من نیست آنها را حفظ کرده ام اما قریحه ای دارم.شعر جوشش عواطف واحساسات است،وقتی درلحظه هایی مقدس واژه هایی مقدساز اندیشه ای مقدس تراوش می کندشعر به وجود می آید واین ممکن است از اندیشه ی دانشمندی بجوشد یا سینه ی چوپان دردمندی.» مادرم برایمان در سینی چند سیب آوردومن از شدت حیافقط لبخند پرمفهومش را می دیدم که زیباترین لبخند عالم بود.توسیبی را برداشتی ونصف کردی یک نیمه اش را به من دادی و نیمه ی دیگرش را خودت خوردی.آن روزها منظورت را نمی دانستم اما اکنون فهمیدم که جدایی ما فقط با مرگ خواهد بود.اما غافل بودیم که دندان های ظلم چگونه مارا خواهند بلعید.
چند روز دیگرارباب روستا با اسب سرخش جلوی درما ایستاد.هیکلی مهیب که تمام قاب درراپرکرده بود.کمر اسب از این که لاشه ای سنگین را حمل می کرد خم می شد.همیشه دردستش افعی سیاهی می لرزید.مرد چهل ساله ای که دستها وبازوهای پرقوت داشت؛دست هایی که رگهایش نزدیک بود ازپوست بیرون آیند.آن دست ها همیشه آماده بودند تا برگونه ای فرود آیند. برای او لذت بخش تراز این نبود که پنجه های سنگینش رابرچهره ای زردفرود آورد.قهقه اش نفرت آوروترسناک بود .مغزی داشت که همیشه می خواست دیگران ذلیل و اسیرش باشند_مستی قدرت در ذلت های مرگ از سر می پرد-
ارباب با صدایی مهیب فریاد کشید: «صاحب خانه کجاست؟»
مادرم که سالها با درخاک شدن پدرم یگانه مردخانه شده بودبا صورتی پوشیده پیش آمد و گفت:«چه کاردارید؟»
ارباب گفت:«از این لحظه ریحانه ی سیاه چشمت عروس من است فردا اورا آماده کن تا با غوغایی که گوش آسمان را کرخواهدکرد به خانه ی خوشبختی اش بفرستی.»
مادرم بالحنی محکم گفت:«ولی او نامزد وهمسر شرعی یک مرد است.»
من پشت درگوش می کردم ناگاه ارباب تازیانه اش را بالابرد وبرشانه های مادرم فرود آوردودرحالی که اسبش بردوپاایستاده شیهه می کشید فریاد زد: «کسی حق ندارد بدون اذن من در این روستا پلک بزندحکم من چون حکم شیریست که مقاومت کنندگان را پاره می سازد.»
مادرم برزمین افتاد ومن با چشمانی اشکبار به بالینش رسیدم وجان خسته اش را بوسه باران کردم.نگاهم به رد سرخ تازیانه گره خوردخون گریستم.مادرم نگاهی پرمهر به من کرده ،باصلابت گفت:«برای چه گریه می کنی؟ نمی گذارم دست آن جلاد به تو برسدتو امانت آن مرد شریفی هستی که همسر من بودبلند شو برویم داخل کار بسیارمهمی دارم» مادرم به سرعت بچه ای را دنبال تو فرستاد وتا تو از راه رسیدی مادرگفت: حمید دستت را بده دست ریحانه و به من قول بده تا آخر عمر کنارش باشی. وتو باجان ودل قول دادی .سپس مادرم گفت:«شبانه باید از روستا بروید چون فرداصبح برای بردن ریحانه خواهندآمد و شما باید تا می توانید از روستا دور شوید.»گفتیم :«اماشما مادرجان چه می کنید.»مادرم گفت: «آنچه برای خدا خوش بیاید وظیفه ی مادری ام را انجام می دهم.»گفتم : « مادر سالها مرا تروخشک نمودی و رنج روزگار را درخود تنیدی تا من رنج نبینم از این بهتر می خواهید انجام تکلیف نمایید.»مادرم پاسخ داد:«آنها وظیفه ی مادرانه بودند و اکنون به مهر وعشق این تکلیفم راخواهم سپرد .شما بروید زمانی برای غروب آفتاب نمانده است به زودی همه جا راتاریکی خواهدگرفت.»
هوا کم کم به تاریکی می گرایید و براین سنگینی جدایی ازمادر ازتمام کوه های عالم سنگین تر بود .ما مغلوب سرنوشت و مقهور جور، شبانه همچون پاره ای که از تنی بریده می شود از مادر و روستا بریده می شدیم .من سوار براسب وتوپیاده مدتی در تاریکی راه رفتیم چند سگ ولگرد از ما جدانمی شدند و همچون گدایان پررویی که تا لقمه ای نستانندجدا نمی شوند تا تمام توشه ی راهمان را نگرفتند جدانشدند.صبح اتفاق عجیبی افتاد نمی دانم حمید طاقتش را داری یا دراین تنگی گور ازشنیدنش برخود خواهی لرزیداما می گویم.ارباب باشوکت وجلال پاسی از صبح گذشته همراه باسوارانش جلوی در ایستادند.لحظاتی بعد پسرکی باترس و لرزجلوتر آمده گفت:«مادرعروس می گویداسب را داخل حیاط کنندتاتنهایی سوار شود»زنان ازپشت بامها می نگریستند.کسی جرات جلورفتن را نداشت .همین که ارباب اسب راوارد حیاط کرد عروس باچادری سفید و صورتی پوشیده ازخانه خارج شد.ارباب در حالی که چشمانش برق می زدپرسید:«مادرزن عزیزم کجاست؟چرا نمی آید خوشبختی دخترش را ببیند؟»
عروس جواب داد:«او از زخم تازیانه ات در بسترخفته،همچنین دلتنگی نمی گذارد دوری مرا ببیند.» ارباب بدون معطلی با فریادی بلند مهار اسب را کشید و ازحیاط خارج شد و گفت:«هرطور راحت است.»
یک لحظه همهمه ای بلند شروع شد وازهوا نقل و شیرینی بارید و صدای کف و هلهله روستا را پرکرد.سواران ارباب شروع به تیر اندازی و عربده کشی و کشتی گیری کردند.کسی نبود که از این هیاهو بیرون نیاید ولی هیچ کس در این جشن هولناک که حاصل خم شدن کمرها بود شرکت نمی کردجز چند چاپلوس-همیشه کسانی هستند که با حقارت خودبازار ستم پیشگان را گرم کنند- ارباب مست از غرور و خوشی بود و نظاره ی اهالی و هیاهوی قداره بندان اورا در دنیایی دیگر غوطه ور ساخته بود.آرام آرام اسب ها به طرف مسیر معین که خانه ی ارباب بود روانه شدند.دوتن سوار کار ماهردرجلوی ارباب و عروس به اسبهایشان حرکت های متهورانه انجام می دادند.اسبها چنان پاهایشان را بلند می کردندکه گویی می خواهند آسمان را بشکافند.فریاد و شیهه ی آنان هیچ خوش نبود چون خوشحالی واقعی آن است که با خوشحالی دیگران همراه باشد.ارباب سبیل پرپشتش را حرکت می دادواز زیر چشمانش که از انها وحشت می باریددیگران را نظاره می کرد.در این موقع کیسه ای را پاره کرده سکه هایش را پرتاب کرد .اطرافیانش با ولع تمام خودرا روی سکه ها می انداختندتا بیشتر ازشاخه ی ننگ میوه بدنامی بچینند.دربزرگ حیاط ارباب گشوده شد زنانی که اجازه ی خروج نداشتند اینک هلهله کنان به طرف عروس می امدند درحالی که در نگاه ها ووجودشان ترس امیخته با نفرت موج می زد.از طرف دیگر ما دو گریخته از جور و ستم درگرمی عشق در جستجوی پناهگاهی بودیم تا قلب خسته یمان را آرام کنیم.پاهای نا توان ما در نهایت خستگی بود ناچار بودندتاجانهای دردمندی را حمل کنند.من از دور خانه ها و درختانی را دیدم بسیار خوشحال شدیم درحالی که تو اصلا به فکر خود نبودی وآخرین جرعه های آب را برصورتم می پاشیدی تا جلوه ی جمالم نکاهد.اما من مگر می توانستم بخندم ،پاره ی تنم را در روستا جا گذاشته بودم آن هم با آن خطرهای وحشتناکی که استخوانهایم را خرد می کرد.به روستای هم جوار نزدیک می شدیم باخود می اندیشیدیم که زندگی تازه ای دراین روستا شروع خواهیم کرددراین امید و آرزو بودیم که صداهای وحشتناکی ما ربرخود لرزاندچشمان از وحشت دریده ی خود رابه طرف صداها گشودیم. لحظه ای دردآور بودآن چنان که دردها و بلاها وتیره روزی ها و مشقت ها بیچاره ای را محاصره کنند خود را در محاصره ی سگ های روستا یافتیم.چشمهای دریده،دهان هایی گشوده وزبان هایی له له زده که حاضربودن برای لاشه ای خود را تکه تکه کنند ما را احاطه کرده بودند.حمیدمن،تو دست به سنگ بردی و من دست برصورت وفریادزنان تا مگر کسی به فریادمان برسد.یک لحظه که دستم را از چهره ام کشیدم پیکر خسته ات را در میان دهان و پنجه های سگ ها یافتم که با شدت و حرص لباس هایت را پاره می کردند.چند پاره کلوخ برسگ ها کوبیدم لحظه ای کنار کشیدند وباچشم های دریده و دندان های تیزبرما خیره شدند.نشستیم وقتی آنها نیز عجز ما را دیدند لحظاتی دورمان چرخیدند و سپس با غرور خاصشان دور شدند.لباس هایت پاره بود واز زخم هایت خون جاری .پسر بچه ای با خاک ها بازی می کرد با دیدن ما دستانش را سایه بان چشمانش کرده مدتی نگریست با آن لباس وصله داروپاره اش کودکانه به طرف روستا دوید و سپس عده ای مردمتعجب آشکارشدند .دوتن پیش تر آمد و توباغیرت مردانه ات مقابلم ایستادی تا پاسخشان را بدهی.یکی ازآنها که لاغر ودارای نگاهی سردو سنگین بود پرسید:« کیستید و از کجا می آیید؟» تو گفتی:«بندگان ستم دیده ای هستیم که به امید پناه آمده ایم » مرد پرسید:«چرا به این وضع نکند بیماری خطرناکی دارید که ازمحل زندگی تان رانده شده اید.»گفتی :«نه بیمار نیستیم درچهره ی ما سلامتی و امید را نمی بینید ما به جرم ایستادگی برحق مان رانده شده ایم.» مرد با غرولندگفت:«پس تن لش هایی بیش نیستید برگردید و از اینجا گورتان را گم کنید.»
گفتم:«کجا برویم برادرمگر شما مرد نیستیدونمی خواهید به دو مظلوم کمک کنید.» مرد پرسید:«چیزی دارید طلاوپول...؟» گفتم :«غیردل سوخته هیچ نداریم» مردباز جواب داد:«بروید و گورتان را گم کنید ما اجازه ی ورود به روستا نمی دهیم»من در این هنگام گوشواره ام را درآورده به او دادم تا راضی شد و مارابه داخل روستا برد.
وقتی مرکب عروس وارد حیاط ارباب شد همه کنار کشیدند سواران از اسب پیاده شدندو همه با احترام آمیخته باترس کناری صف کشیدند.ارباب به طرف عروس گام برداشت وخنده ای سرداد-حتی خنده ی ستمگران هم وحشتناک است- پس روبه عروس کرده و گفت:«دیگر ازپشت ابر بیرون آی اینجا همه محرمند.» عروس به آرامی گفت:«این چهره زمانی گشوده خواهد شد که من و شما تنها باشیم.» پس ارباب همه را مرخص کرد.اشاره ی نمودو فورا غذاهای خوشمزه ومرغ های بریان شده با عطر و بویی که اشتهای گرسنگان را دوصد چندان می کندبه اتاق آورده شدازدور بچه هایی گرسنه می نگریستند.درحالی که همه سرکارخودرفته بودندارباب عروس را به اتاق خود برد.عود و عطر فضا را پرکرده بود.آراسته ترین خانه ی روستا دراختیار این مرد بود درحالی که خانه های گلین فروریخته ابدا ذائقه اش را کند نمی کردند.ارباب با تملق وحشتناکش گفت:«آیا زمان آن نرسیده که چادر سفیدتان را کنار بزنیدمن همه چیز را درپای تو خواهم ریخت اگر بگویی دختران روستا را کنیز تو قرارمی دهم می توانی به آنها فرمان بدهی آنها را مسخره کنی.»عروس همچنان ساکت بود ارباب پس از مکثی حیرت آور گستاخانه قبضه ی درشتش را به چادر سفید فشرد و آن ر ا کنار زد.ناگهان صحنه ای دید غیرقابل باور.چند قدمی عقب تر رفت و فریادزد:«تو تو پیرفرتوت تورا قطعه قطعه می کنم تا کنون هیچ کس چنین گستاخی به من نکرده بود.»همین که ارباب به طرف عروس حمله ورشدتیزی خنجری را درسینه اش احساس کردوپشت آن دست های درشت ارباب در حلقوم عروس افعی وار پیچیدند.یک غزال در برابرشیری درنده .رفته رفته رنگ عروس سیاه ترمی شد وآن جان خسته ومهربان برزمین افتادافسوس ضربت خنجرش کاری نشد.انسان های پلید به راحتی نمی میرند؛چند جان دارند؛مانند مارند که تا آفتاب غروب نکند تسلیم مرگ نمی شوندمقاومت وحشتناکی دارندازبس روح و جانشان مرده که مرگ نیز ازآنها می گریزد.ارباب درحالی که ازخشم دهانش کف کرده بود ازاتاق بیرون جست و با سینه ای خونین فریادزد:«سواران من زود بیایید اینجا،آنها مارافریب داده اندحمید و ریحانه فرار کرده اندیک شبانه روز فرصت داریدآنها را دست بسته پیش من آورید و گرنه همه ی شماها را زیرپاهای اسب ها خواهم افکندفورا حرکت کنید و آن دور را زنده پیش من بیاورید.»
مادوپرسوخته در داخل روستای تازه بودیم و می خواستیم زندگی تازه ای راشروع کنیم اهالی خانه ی پیرزنی را که تازه مرده بود به ما نشان دادندراضی بودیم وقتی انسان هیچ نداشته باشد حتی به سایبانی خرسند می گردد.هردو شروع کردیم به جارو کردن و تمیز نمودن خانه.قلب هردوی ما در روستا جامانده بود.خدایا اکنون مادرم چه حالی دارد؟سرنوشت او چه خواهد شد؟قلبم به شدت می کوبید و قفسه ی تنگ سینه ام را می شکافت گویی.پیرزنی نان تازه و مقداری پنیرآورد و کمی با ما حرف زدآن نان داغ را با اشتهایی باورنکردنی می خوردیم و با او درد دل می نمودیم که صدای تاخت تعدادی سوارکارتاروپودمان رالرزاند.احساس ناخوشایندی به ما دست داد.بی گمان اینهاپیک های شادی نبودند.دریک لحظه همه چیزتغییر یافت روستا پر ازهمهمه شد وسواران خشمناک شروع به جولان کردند تو دست مراگرفتی و گفتی باید فرار کنیم .اما نمی دانستیم کجا؟نگر جایی داشتیم؟
ارباب روستای تازه که ما درآن بودیم پیش آمد و به سوارکاران احترام کرد و علت آمدنشان را پرسید.سوارکاری خشمگین فریادبرآورد:«ارباب ما سلام فرستاد و گفت آن دونفر رااجازه بدهید تا ما ببریم.» ارباب پرسید:«کدام دونفر؟»سوار با تحکّم گفت:« آن دوجوان زن و مرد،ما ردشان را تا این روستا یافته ایم فقط به این ده می توانند بیایند.» ارباب روستا گفت: «اگر آنها را ندهیم چه؟» سوار جواب داد:«میان ما شما ستیزی خانمانسوز درخواهدافتادچنان که زنان به سوگ عزیزانشان صورت بخراشند.» ارباب گفت:«من نمی توانم ونمی خواهم به خاطر این دونفرروستایم را به خطر بیاندازمبیایید پیدا کنید و ببرید اما به ارباب بگویید با انها مدارا کند.»من وتومضطرب به بیرون روستا دویدیم ودرپشت درختها پناه گرفتیم اما آنها چون سیلاب ما را احاطه کردندو هرچه التماس وناله کردیم رهایمان نکردند.بزرگ سوارکاران دستور دست های ما را ببندندتو مقاومت کردی اما با زدن اولین تازیانه بربدن من خود را به آنها سپردی.هردوی مارا سوار اسب هایشان کردند و به خاطر این که زودتر به روستا برسند با تمام توان درقعر دشت ها تاختند.دومرغابی درمه ،دوغزال در کام شیرها وکرکس ها ،ما اینچنین در امواج ستم بلعیده می شدیم.در اندک زمانی همه درمقابل خانه ی ارباب ایستادیم .دراین حضور اجباری گویا تمام ظلم های تاریخ تداعی می شد.هردوی مارا به زمین افکندند درحالی که صورتت به زمین خورده بوداما با دست های بسته سرشار ازشکوه بودیوقطرات خون چهره ی خاک آلودت را زینت می بخشید.پس از یک لحظه پیکری شوم ،مجسمه ای وقیح درمقابل چشمان ما ظاهرشدگویا مرده ای کفن دریده واز گورسهمگین خود برخاسته،موها براندام ها راست ایستاد.قدم های سنگینش را به طرف ما به حرکت درآورد و چشمان خسته ی تو دراین لحظات فقط برمن بود.ارباب با چهره ای برافروخته گفت: «از دست من فرار می کنیدشماها در پنجه ی من مانندموشی عاجز و اسیرید اینک بنگرید آن طرف را تا چشمانتان دریده و قلبهایتان شکافته شود.» هردو باشنیدن آن صدای لبریز از انتقام فبه طرفی که دست درشت ارباب اشاره می کرد چرخیدیم .چه می دیدیم!پاهایمان لرزید وزانوانمان خم شد.پیکری خسته ونحیف اما معصوم آرام برزمین خوابیده بود.خود را به سرعت به او رساندم وآن جان بی روح را درآغوش کشیدم وچنان گریستم که گویی تمام کائنات می نالیدند.فریاد می زدم و اشک می ریختم وارباب رانفرین می کردم فریادمی زدم:«آه جگرم راآتش زدی جگرت بسوزد ارباب!»ارباب با خنده ی شیطانی گفت:«این است سزای آن کسی که به من خیانت کند هرکس که بخواهدبرخلاف میل من حرکت کند همچوعقرب زیرپاهایم له می کنم واما باتو ریحانه!کاری ندارم،تودیگر مرده ای .نفرت تو را با آب های عالم نمی توان خاموش کرد ومن نمی خواهم زنم فردی کینه جو ودل مرده باشدبه زودی تنها یی و زجر وجدایی چهره ی شاداب تورابه سختی خواهدشکست وآن قامت دل آرایت راخم خواهد نمود وچه بسیار نادم خواهی بود که کسی دیگر را غیرازمن برگزیدی .توآزادی تا نعش مادرت را دفن کنی وتا آخر عمر درگوشه ی خانه ات بمانی.»
گریه وبی توانی زمینگیرم کرد ومی دیدم ارباب را که باقداره بندانش به طرف تومی آمدندارباب گفت:«توچه می کنی خرگوش! تو طعمه ی مرا ربودی فکر نمی کردی خودت هم شکار شوی.» تو گفتی:«خداوند درکمین ستمکاران است.» واین کلام چون صاعقه ای پیکر اورا لرزاندمردم نگران از بامها و اطراف تماشای این صحنه های رقت بار را سهیم بودند.سواران ارباب صف بسته بودند و دردست هریکی تفنگی بود که هرلحظه آماده ی شلیک بودند تو شعری به این هم اکنون مضمون خواندی: «ظالم به جز ستم چیزی پس انداز نمی کند مانند زهری که عقرب درنیش هایش ذخیره می سازد» ارباب گفت: «نمی ترسی ؟به التماس نمی افتی؟الان درچند قدمی مرگ هستی.» گفتی:« برای چه بترسم که پرودگارم عاقبت استخوان هایت را درهم خواهد شکست.»
ارباب مانندماری زخمی به جوش وخروش آمده وفریاد کشید:« دست های این ضعیف هولناک را بگشایید برایش مرگی غیرقابل توصیف دارم هم اکنون تمام پاره های خشمم را براو فرود خواهم آورد ای سواران من تازیانه هایتان را بیرون بیاورید و این مرد را جلوی مرکب های تیزخود بدوانید و همچون تگرگ برسروصورت وپیکر او تازیانه های زهرآلود بباریدوتاجایی که می توانید دورش کنید و پیکر بی رمقش را طعمه ی گرگ های بیابان سازید.» یک لحظه جان مادر جداشده به طرفت آمدم جلویت ایستادم وبرآن نامردنهیب زدم:«چقدر درظلم پرده دری می کنی قاتل !مراباید بکشید تا اورا ببرید.» به اشاره ی ارباب تازیانه های سهمناک برسروصورتم باریدند و مرا زمین گیرنمودند.من سرم را بلند کردم دیدم دست های تو را گشودند و اسبها را به حرکت درآوردندورقص تازیانه های مخوف جان تورا احاطه کردندهرتازیانه ای گویا آسمان را می خراشید .پیرمردی برای یاری ات آمد که برزمین کوبیده شد چون تازیانه ها شدت گرفت شروع کردی به دویدن تا از ضربه هایشان برهی ولی اسبان تنومند تورا مقهور تاخت خود کردند من دنبال تو دویدم افتادم بلند شده باز دویدم پاهایم خونین شد ولی نمی توانستم به آنها و تو برسم.صدای تازیانه قلبم را می خراشیدپاهای ناتوانم از حرکت ایستاد ودیگر نتوانستم برخیزم ازدور تورا می دیدم که درمیان گرگ ها به تکاپو افتاده بودی.قهقه ی سواران گوش آسمان را کرمی کرد ناگهان صدای گریه ی تورا شنیدم چه فاجعه ای بزرگ است وقتی که یک مرد می گرید.دیگر چشمانم سو نداشت صحنه ای مه آلود را می دیدم سیاهی هایی که برای تکه تکه کردن یک انسان از هم دیگر سبقت می گرفتندآرام آرام آن سیاهی ها ازمقابل چشمانم محو شدند دردشدیدی در سرم احساس کردم ویک لحظه صدای افتادن خودرا شنیدم .وقتی به هوش امدم همه آنجا را ترک کرده بودند چند نفر آمده بودند تا جان مادرم را به خاک بسپارندخواستم بلند شوم نتوانستم گفتم شاید ازبی حالی است یک پایم را بلند کردم ولی پای دیگرم را هرچه کردم نتوانستم بلند کنم.بی حس و خشک بود.فریادزدم کسی نیست که به دادم برسد چرا شما چنین سنگید؟ چندین نفر به یاری ام آمدندوباز بیهوش افتادم دوروز درخواب بودم وقتی به هوش آمدم مادرم را به خاک سپرده بودند ومن تنها ماندم.
آری حمید! دیگر توان ادامه دادن ندارم برروی مزار تو همچون شمعی آب می شوم همچنان که این شب تاریک به کاستی می رود جان من نیز کاسته می شود.این بادهای سردشبانه زخم های کهنه ام را به دردمی آورند.توبه طرزمعجزه آسایی نجات یافته بودی بعد ازان روزها خبری ازتو نشدتنها خبری که از تومی شنیدم فریادهای رعد اسای توبود درقالب شعرهای آتشینت برعلیه ستم.وآری اینک یک سال از انقلاب بزرگ ملتم گذشته است تنها معجزه ای که عقل من بی سواداز این انقلاب فهمید خواری ستمگران بود .آری من به چشم خود شکستن نیش عقرب ها رادیدم عقربه هایی را دیدم که به زوال می چرخید.چه باشکوه بود شکست وذلت ظالمان و سرافرازی مظلومان.آری همان کسی که استخوان های تورا می شکست پنجه ی قهارسرنوشت و عدل پرشکوه آسمانی کمرش راشکست.آسمان با چنان قهری اورا درهم شکست که همه ی مکنت و غرورش خاکستر شده،سوارانش اورا رهاکردندوآن غرور و مستی به ذلت مبدل شد و عاقبت طناب دارگردن افراشته اش را خرد کرد.اما افسوس که در این یک سال غرور مردم زجر دیده،جنازه ی بی روحت به زادگاهت برگشت می دانم چه برسرت آمد آن زجرها و ضربات جانت را ارام ارام گرفتند و اینک حمید! شب تمام می شود و صبح نزدیک است هرقدر بگویم وصدایت بزنم پاسخم را نخواهی داد.می دانم زیراین خاک های سرد چه حالی داری.من ضربان قلبت را می شنوم این سکوت گورستان غرورم را جریحه دارمی کنند چرا باید بمانم .به جانت دیگر طاقت دوری ندارم این سردی شب پاهای مرانیز سست و سرد گردانده وخون گرمم را در رگ هایم منجمد می سازد.زلف های سفیدم توان لرزیدن ندارند دوست دارم قبرت را دراغوش بگیرم.صدای سگ را می شنوی زوزه ی مرگ است .این حیوان بهتر از انسان سایه ی مرگ را حساس می کندمی بینی چگونه دوزانو وحشت زده به من نگاه می کند.من تمام می شوم این شمع دربرابراین همه طوفان دردآور نمی تو.اند بایستد.این زخم های کهنه که درتابش آفتاب پنهان کرده بودم روزی سرباز می کردند.واینک زمان آن رسیده،آه که زمان آرامش من نیز رسیده.سال ها منتظر این چنین لحظه ای بودم.ستاره های آسمان مثل زخم های دل شکستگانند.برای بیچارگان حتی درخشش ستارگان هم دیدنی نیستند.اگر نبود دستی که برفرازآسمان هرلحظه نوازشم می کردونوری که بالاتر از انوار عالم بودسال هاپیش می مردم.آه خدایا خیلی دوستت دارم فراتر از دوستی یک غنی و یک محتاج.طلوع خورشید اسرار نهان شب را آشکار می کرد نورطلایی خورشیدبرسنگ های قبور می تابید.ازبالای نزدیک ترین بام فردی فریاد کشیدو پس از مدتی کوتاه عده ای به گورستان ریختند.پیرزن مدتی بود که تمام کرده بود.اورا نیز کنارعزیزش به خاک سپردند.اینک سحر شده بود.
نوشته محمد حسین غلامی سرای این قصه را با حفظ امانت درحافظه خود ذخیره کنید.